پ
کتاب-بچه-های-حاج-قاسم-اثر-حسین-معروفی

معرفی کتاب بچه های حاج قاسم اثر حسین معروفی

«بچه‌های حاج قاسم»* کتابی است که خاطرات سردار حسین معروفی را از سال‌های کودکی، دفاع مقدس و اسارت در اردوگاه‌های ارتش صدام دربرمی‌گیرد. سردار سرتیپ معروفی در نوجوانی به صورت داوطلبانه به جبهه‌ رفت و بارها مجروح شد. او کم‌سن‌ترین فرمانده گردان لشکر ۴۱ ثارالله در طول دوران دفاع مقدس بود. این کتاب در ۶ بخش […]

«بچه‌های حاج قاسم»* کتابی است که خاطرات سردار حسین معروفی را از سال‌های کودکی، دفاع مقدس و اسارت در اردوگاه‌های ارتش صدام دربرمی‌گیرد. سردار سرتیپ معروفی در نوجوانی به صورت داوطلبانه به جبهه‌ رفت و بارها مجروح شد. او کم‌سن‌ترین فرمانده گردان لشکر ۴۱ ثارالله در طول دوران دفاع مقدس بود.

این کتاب در ۶ بخش تدوین شده است. سال‌های نخست، سال‌های دفاع مقدس، دوران اسارت، همسر اسیرم حسین معروفی، تصاویر و نمایه، بخش‌های آن را تشکیل می‌دهند. این کتاب که در سال ۱۳۹۵ منتشر شده، در همین سال نیز به چاپ سوم رسیده است.

کتاب-بچه-های-حاج-قاسم-اثر-حسین-معروفی

چشم انتظاری پر گداز است؛ این که در ترس و امید دست و پا بزنی و هر شب را به امید شنیدن خبری صبح کنی و هر صبح را با رنج نبودن پیغامی از محبوب به شب برسانی ، سخت ترین کار دنیاست. در گوشه و کنار این سرزمین ، زنان و   مادران بسیاری هستند که رنج انتطار و بی خبری را با تمام وجود لمس کرده اند. آن ها اسیری در بند داشته اند و هر لحظه و هر ساعت ، بازگشت پرستو های رنجورشان را انتظار می کشند. «بچه های حاج قاسم» مجموعه های نا گفته هایی از رشادت ها و حماسه های دلیر مردان دفاع مقدس و به ویژه لشکر ۴۱ ثارالله در هشت سال جنگ تحمیلی و دوران اسارت آزادگان سرافراز کشور به روایت سردار حسین معروفی است. این کتاب را خانم افسر فاضلی شهربابکی نوشته و نشر فاتحان آن را به دستان نشر سپرده است.

 

خبری از پیکر حسین نبود

«به صورت بچه ها که نگاه می کردم غمم صد برابر می شد. پیش خودم گفتم خدایا چه طور داری من رو امتحان می کنی؟ این بار مسئولیت رو چطور به مقصد برسونم ، چه طور این طفل معصوم رو تربیت کنم؟ چی بهشون بگم بگم بابا چی شده؟ خدایا کاشکی لاقل تکلیفم معلوم بود» بی قرار های روزهای اول سخت است. همسر سردار نمی داند شوهرش زنده است یا شهید شده؟ با فکر کردن به شهادت همسرش دلش می لرزد با دیدن بچه های بدون پدر خاکستر می شود ، اما جز صبوری چاره ای نیست. « وقتی دیدم خبری از جنازه حسین نیست و همه فکر و خیال های من بی مورد بوده تازه به این باور رسیدم که او مفقود شده است و به این امیدوار شدم که او اسیر است و روزی بر می گردد.»

 

 

نامه حاج قاسم رسید

در روزهای نبود همسر ، دلداری ها و همدلی ها چون مرهمی شفابخش بودند. خانواده و دوستان آقا حسین همسر و فرزندانش را دوره کرده بودن تا نبود آن مرد خانه را کمتر حس کنند ، اامام دریافت نامه ای از طرف حاج قاسم سلیمانی چون نور ، ناامیدی ها را کنار زد و لبخند به لب همه نشاند « سطر سطر نامه حاجی توان من برای دوری همسرم حسین و نیز حس وظیفه شناسی در قبال فرزندان را صد چندان کرد» حاج قاسم سلیمانی در نامه ی خودد نوشته بود « بزرگ ترین نقش را در رابطه با فردای مردانی که باید جامعه را بسازند زنان بر عهده دارند ؛ بنابراین شما خواهر محترم در این رابطه توجه کافی داشته باش و برادرزاده های ما را خوب تربیت کن تا ان شاء الله برادرم معروفی به زودی بیاید»

 

 

مال بچه های صغیر!

زندگی بدون پدر ، هر چند سخت اما جریان داشت. مادر نمی خواست غم نبودن پدر بیشتر از آن چه بود به چشم بیاید ، پس با نزدیک شدن بهار شروع کرد به خانه تکانی ، برای بچه ها لباس نو خرید و خواست هر طور شده شادی را به قلب بچه های خانه سرریز کند. بچه ها از مهمان هایی که دسته دسته به خانه ها شان می آمدند ذوق می کردند ، از دوستان و فامیل و همسایه ها تا غریبه هایی که اولین بار بود پا درون خانه می گذاشتند. همسر آقا حسین هم با روی باز از همه استقبال می کرد اما یک روز مهمانی به خانه آمد که داغ دل او را تازه کرد « یک روز یک آقایی با همسرش برای سرکشی به خانه ما آمد چای آماده کردم و آوردم. هر چه اصرار کردم نخوردند ، گفتم: یک استکان چای که قابل تعارف نیست ، بفرمایید ، اما باز نخوردند ، یک بار دیگر اصرار کردم که گفتند: نه این مال بچه های صغیره ، نمی تونیم بخوریم. این حرف تلخ بی رحمانه چون پتک بر سرم فرود آمد و روح و روانم را به هم ریخت»

معرفی کتاب حاج قاسم ؛ جستاری در خاطرات حاج قاسم سلیمانی
>>>

 

 

دخترها بابایی هستند

خانه بدون آقا حسین صفایی نداشت ، بهار تمام شد و تابستان از راه رسید. دخترها بدون بابا قد کشیدند. دختر کوچکتر بی قرار نبود ، آخر او موقع رفتن آقا حسین فقط چند ماه داشت و هیچ خاطره ای از پدر در ذهنش نبود ، اما دختر بزرگ تر مدام بهانه می گرفت. او پدر را خوب به یاد داشت و حالا جای خالی اش را احساس می کرد. « راست می گویند که دختر ها بابایی هستند ، توحیده مرتب بهانه جویی می کرد: مامان بابا کجاست؟ مامان بابارو می خوام…. ، تنها جواب من به او این بود: بابایی رفته سفر ، چشم هات رو ببندی و باز کنی می بینی اومده. دخترم دوست داشت خورش را برای بابایش لوس کند ، با او به تفریح برود ، به مسافرت و مهمانی برود ، مثل دختر کوچولوهای دیگر ، اما افسوس که میسر نبود و او تنها در خواب و رؤیای کودکانه خود می توانست بابا داشته باشد و با او بازی کندو»

 

خواب روضه امام حسین (ع)

تعدادی از اسرا به کشور برگشته بودند. همسر آقا حسین با دلی نگران برای ملاقات رفت. آن جا دست به دامن یکی از اسرا شد ف از او نام و نشان حسین را پرسید و جواب شنید «ما که ثبت نام شده صلیب سرخ بودیم اون قدر شکنجه شدیم ، خدا رحم کنه به اون ها! اگر زنده باشند معلوم نیست چه وضعی دارند.» این حرف ، دل همسر آقا حسین را خون کرد اما امشب خوابی دید که برایش نشانه بود ؛«در عالم خواب دیدم در حسینیه مجلس روضه بر پاست ، یک دفعه نور سبز رنگی را دیدم که در حال حرکت است. بلند شدم و فریاد زدم: برای آزادی اسرا دعا کنید. هنوز داشتم داد می زدم که از خواب پریدم ، آرامش عجیبی به من دست داده بود ، امیدوارتر شده بودم.»

 

 

بعد از بیست و شش ماه اندوه

بالاخره دوری و هجران تمام شد. بعد از بیست و شش ماه اندوه و اضطراب ، خانه آقا حسین غرق شادی شد؛« وقتی با حسین رو به رو شدم ، دیدم آن چه فکر می کردیم واقعیت داشته. از آن بدن ورزیده ، مشتی پوست و استخوان به جا مانده بود. بدنم می لرزید ، خجالت می کشیدم به او نگاه کنم. با خودم می گفتم خدایا این حسین منه؟ چی به سرش آومده که شناخته نمیشه؟ ناراحتی ام را به روی خودم نیاوردم ، خدا را شاکر بودم که عنایت و لطفش شامل حال ما شده و حسین را به ما برگردانده است.»

معلومات | دنیای اطلاعات عمومی
ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

کلید مقابل را فعال کنید